تبليغاتX
فارسی بخند


ادامه مطلب
+ نويسنده آرش |


ادامه مطلب
+ نويسنده آرش

 

این وبلاگ برای همیشه درش تخته شد....

 

 

+ نويسنده آرش |


ادامه مطلب
+ نويسنده آرش

 

بیش از ۳۳ کودک و نوجوان را بعد از تجاوز کردن به آن‌ها، کشته بود؛ اصغر قاتل را میگویم که به عنوان اولین قاتل زنجیرهای ایران محکوم به اعدام شد. بعد از این همه کشتار وحشیانه وقتی از او می‌پرسند که چرا دست به چنین کاری زده، خیلی متین و آرام جواب می‌دهد این‌هایی را که کشتم دشمن حکومت بودند و اگر زنده می‌ماندند، دزد و جانی می‌شدند!

حالا حکایت ما شده همان حرف اصغر خان؛ در همه جای این کره‌ی زمین خراب شده قانون وجود دارد، و خب دیگر معلوم است در بیشتر این خراب شده‌ها قانون بالاتر از همه چیز است. حالا فکر کنید در یک خرابه‌ی دیگر بالاتر از قانون چیز دیگری هم وجود داشته باشد؛ برای ما چیز غریبی نیست: مصلحت!

قانون می‌گوید نکش؛ می‌کشند چون به مصلحت است! دین می‌گوید دروغ نگو؛ دروغ می‌گویند چون به مصلحت است! اخلاق می‌گوید حقیقت را پنهان نکن؛ پنهان می‌کنند چون به مصلحت است!

آری این حکایت ما آدم‌هایی است که اسم اعمال نامشروع خود را "مصلحت" گذاشته‌ایم؛ درست وقتی بیشتر گند ماجرا در‌می‌آید که در فرای قانون و اخلاق یک خراب شده‌ای، مصلحت برگزیده‌ی یک شخص خاص بالاتر از همه چیز باشد!

 

+ نويسنده آرش

 

یک تنه‌ی جانانه می‌زند؛ عجله‌ای هم ندارد ولی نقطه‌ای از بدنش می‌خارد، زودتر از من وارد اتاق می‌شود و با دهانی به وسعت رویش می‌گوید: شرمنده آقا آرش ولی خانوما مقدم‌ترن...

                                                       ***

به نظرم از زمان قاجاریه تا حال حاضر بعد از روحانیت، خود "زنان" بیشترین لطمه را به جنبش‌های حقوق زنان وارد کرده‌اند. وقتی از روی صندلی خود بلند می‌شوید و اصرار دارید خانم کنار شما بنشیند، به خاطر این است که او را ضعیف می‌دانید و از نظر شما یک ایستگاه تحمل سرپا ایستادن را هم ندارد، البته بگذریم از اینکه در مواقعی می‌‎خواهید ادب نداشته‌ی خود را نشان دهید و یا مخش را بزنید (که البته هیچ وقت نمی‌زنید مگر اینکه از شما خوشش بیاید و در آن صورت کسی مخ کسی را نزده است).

پدیده‌ی "تبعیض مثبت" چیزی است که در کشورهای توسعه یافته با آن مبارزه می‌شود، مثلا وقتی کنار یک آسانسور به یک خانم می‌گویید: lady's first ، او هم میگوید مرتیکه‌ی بیشعور بابات first...هفت جد آبادت first... حالا این خانم استاد ما که خیلی خود را فمنیست می‌داند، برمی‌گردد و می‌گوید: آقا غیرتت کجا رفته که نمیری برای اون خانمی که جا گیرش نیومده صندلی بیاری! این یعنی اینکه یک زن آنقدر ضعیف است که کارهای شخصی خود را نمی‌تواند انجام دهد و در واقع چنین کسانی قاتل برابری حقوق زن و مرد هستند.

خب دیگر کاری نمی‌شود کرد، اما به یاد داشته باشید هر کس هنوز ادعای مقدم‌تر بودن را دارد احتمالا جاهای دیگر هم مقدم‌تر است، مثلا وقتی که قرار است با آن شخص از یک رودخانه‌ی کم عمق عبور کنید و یکی باید اول رد بشود، آن هم در رودخانه‌ای که  احتمال می‌رود در آن تمساح زندگی کند!

 

+ نويسنده آرش

                                         پسران و پدران

پدر و پسری به تنهایی و به صورت مجردی با هم زندگی می‌کنند! هیچ کدام ازدواج نکرده‌اند و قصد ازدواج هم ندارند (اگر فکر می‌کنید که احتمالا پسرش از درون کلم سر درآورده کاملا حق با شماست)!

شخصیت‌ها:

پدر (مردی حدودا پنجاه ساله با شکمی برآمده و سیبیل مخملی)

پسر (جوانی پنجاه و پنج کیلویی با پازلفی باریک و بلند و ابروهای به هم پیوسته)

                                               ***

پدر: [در حالی که آچاری در دست دارد، وارد اتاق می‌شود] پاشو دیگه، چقدر می‌خوابی!

پسر: [گوشی خود را پشت سر قایم می‌کند و سعی می‌کند که پدرش متوجه خشتک برآمده‌اش نشود] چقدر؟

پدر: تخم سگ، حالا من رو مسخره می‌کنی؟ آدم ک... گشاد یا ستاره شناس میشه یا منجم، پاشو برو بیرون یه چرخی بزن سر راه هم تخم‌مرغ و گوجه بگیر که امشب می‌خوام برات املت شاهونه درست کنم

پسر: من املت نمی‌خورم

پدر: بزار زن بگیری، اون وقت دم ک... دختر مردم رو هم می‌خوری

پسر: حالا چه گیری دادی، بیا امشب به مناسبت دادن آزمون کارشناسی من، بریم پیتزا بزنیم

پدر: کارشناسی ارشد!!! انگار همین دیروز بود که رفتی کلاس اول و همون روز هم توی تنبونت شاشیدی، حالا خوب دادی؟

پسر: خوب دادم ولی جاش هنوز درد می‌کنه، بابا یادته همون کلاس اول که بودم ریاضی بهم کمک می‌کردی؟ زیر شکل مکعب می‌نوشتی "قند" و زیر استوانه هم "بالش" معلم هم گفت این‌ها رو کدوم ...خلی نوشته؟ منم دست‌پاچه شدم و گفتم: من "فردا" رفتم دوچرخه‌سواری، ...خله که گفتی بابام بوده که نوشته

پدر: خاطرات تحصیل رو ول کن و بیا تو هم یه کمکی بده می‌خوام دوش حموم رو درست کنم، راستی فردا عروسی پسر یکی از دوستام دعوتیم، تو نیای عروسی بهتره، اونقدر میرقصی که آبرو واسم نمی‌زاری، خدا رو شکر که دختر نشدی

پسر: عروسی سعید عن دماغو رو می‌گی؟ زنش رو اول خودم تور کردم، خوب مالی هم هستش

پدر: تخم سگ مگه دریانورد بودی؟ حالا چرا خودت نگرفتیش؟

پسر: آخه دختره متخصص بی‌هوشی بود

پدر: [در حالی که دستی به چانه می‌کشد آرام زیر لب چیزی می‌گوید] بیهوشی؟

پسر: همچین که یه جاییشو می‌خوردی، بیهوش می‌شد

پدر: آره تخم سگ؟

پسر: آره جون بابایی، تازه املت هم بلد نبود درست کنه

پدر: این معیارهای بی‌خودی رو ول کن و معیار اصلی رو بچسب، یه دوستی داشتم که می‌گفت: دختر دلخواهم باید کوتاه نباشه، خوشگل باشه، سیبیلو نباشه، سربه زیر باشه، مسافت خونشون دور نباشه، پولدار باشه...

پسر: بعد چنین زنی رو گرفت؟

پدر: ساده ای؟ یه زن کوتاه زشت سیبیلو چشم چرون گدا گشنه گرفت که اهل اون سر ایران بود، بهش گفتم پس معیارهات چی شد؟ گفت که من چیکار قدش دارم،مگه می‌خوایم تیم والیبال راه بندازیم، تازه با آرایش خوب میشه و سیبیل‌هاشو هم که بند می‌ندازه، روش کار کردم و دیگه چشم چرونی رو گذاشته کنار، حالا گیریم که وضع مالی باباش خوب نیست، آخه مگه من می‌خوام با باباش زندگی کنم، حالا مسافتمون هم به درک، مگه من در سال چند دفه میخوام برم خونشون... عوض تمام این‌ها یه لبخندی داره که با تمام دنیا عوضش نمی‌کنم

پسر:بابا جون، اون یارویی که ما رو نوشته حالش خوب نبوده چون نوشتش مثل آش شله قلمکار می‌مونه، گمونم یک ماهی میشه که پیداش نیست و مشغول یه پروژه هستش که صداش بعدا در میاد

پدر [ در حالی که جوش آورده، زیر خود را خاموش می‌کند]

پسر [به تماشاگران نگاهی می‌اندازد و ملتمسانه حرف می‌زند]: بابایی بیا تمومش کنیم چون این یارو که داره ما رو می‌نویسه کلاس کاربرد کامپیوترش دیر شده ...

[هر دو در حالی که صحنه را ترک می‌کنند، سر خود را به سمت یک مانیتور فرضی کج می‌کنند و دست تکان می‌دهند]

 

+ نويسنده آرش

 

بعضی وقتها در خوابم می‌بینم که زمان به جلو رفته و ناگهان به درون چاله‌ای از ناکجا آباد سُر می‌خورم! نمی‌د‌انم چه مدت طول می‌کشد که وارد مدرسه‌ای می‌شوم که پسرها لباس فرم قهوه‌ای به تن کرده‌اند و دختران لباسهایی شبیه کوکلس کلان پوشیده‌اند. بالای صفحه‌ی اول کتابها نوشته شده است: به نام آقا!

نمی‌شود به این خوابهای آشفته ایراد گرفت، نمی‌شود حتی به کتابهای ادبیات و تاریخ آن دانش‌آموزان ایراد گرفت که چرا شبیه کتاب دینی شده‌اند و هزارتا چرای دیگر...این روزها زیاد استفراغ می‌کنم، طوری که غذای ماه آینده را هم بالا می‌آورم! پدر به طعنه می‌گوید که احتمالا حامله شده‌ای و پشت‌بندش با آن دندانهای زرد، قاه قاه می‌خندد.

بی‌راه نمی‌گوید،مغزم حامله‌ است! همیشه آرزو داشتم که مثل انسانهای اولیه زندگی کنم، صبح به دنبال غذا راه بیفتم و یک گاومیش شکار کنم و بخورم و شب هم کنار آتش دامبل دیمبو راه بیندازم و برقصم، بعدش بی‌خیال تخت بگیرم بخوابم. به فکرم می‌خندم و می‌گویم احمق جان، آن موقع چه فرقی با حیوان داری، اصلا خاصیت این تمدن لعنتی این است که فکرت به هزار کوفت و زهرمار مشغول باشد و آب خوش از گلویت پایین نرود و مدام دغدغه‌های انسانی داشته باشی!

دغدغه‌های انسانی! چه گنده گوزی‌هایی! به قول پدر گرامی "نانت را بخور و خرت را برای"... دست آخر از خودم خسته می‌شوم و یک گوشه می‌نشینم و داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را می‌خوانم، ولی حس می‌کنم که خواب می‌بینم چون چاپ با اصلاحات است و اسم کتاب به "علی بابا و چهل دزد تهران" تغییر یافته، حالا گیریم که دزدها زیردستانش هستند و از چهل‌تا بیشترند!

 

+ نويسنده آرش

 

شنبه: توصیه می‌کنم که به طور هم‌زمان در دو کلاس زبان خارجی ثبت‌نام نکنید چون ممکن است نتیجه‌ای جز این نداشته باشد که در کلاس زبان فرانسه، سوتی‌های انگلیسی بدهید و مجبور باشید نیش باز اطرافیان را تحمل کنید؛ فدای زبان فارسی هم بشوم که از دست این بزها دیگر در کله‌پزیها هم نمی‌توان پیدایش کرد! والا به خدا...

یک‌شنبه: امروز در سلف سرویس بحث چند نفر از آقایان ریش و پشمی و البته متفکر بسیار گرم بود. موضوع گفتگویشان در مورد فواید غذا خوردن با دست بود؛ یکی از آنها می‌گفت که با این کار، نیروهای مثبت به همراه غذا وارد دهان می‌شوند... هر چه با خودم فکر کردم دیدم حتما این دستهای در سوراخ دماغ و کان رفته حتما یک نیروی روحانی به همراه دارند که امثال ما از آن بی‌خبر بوده اند، باز هم خدا را شکر... همین فردا پس‌فرداست که یکی از همین برادران بیاید و با کمال افتخار بگوید که مشکل کودکان نارس را نیز حل کرده است و فقط کافی‌ست بگذاریم تا برسند! والا به خدا...

دوشنبه: بچگی هم بچگی خودمان، چقدر خنگ بودیم، حالا حسابش را بکنید که پدر و مادرهایمان چقدر خنگ مضاعف بوده‌اند... ولی بچه‌های امروزی بزنم به تخته...کیه؟...کیه؟... آهان، داشتم می‌گفتم که بچه‌های امروزی برای خود کسی هستند، مثلا همین پروانه، دختر همسایه‌مان، با وجود اینکه دوم ابتدایی است ولی باز احساس می‌کند به شعورش توهین شده و با خط خوانا در کتاب "با هم بخوانیم" و البته درس "روباه و زاغ" نوشته است: خر خودتی، روباه که پنیر نمی‌خوره! والا به خدا...

سه شنبه: امروز با خودم فکر می‌کردم که اگر همه روزه درست سر کلاسهای ۶ تا ۸ شب، برق برود، دانشگاه مجبور می‌شود که سر یک سال نشده، یک کودکستان هم راه بیندازد که دانشجویان بتوانند به سهولت در سر کلاسهایشان حاضر شوند؛ والا به خدا...

چهارشنبه: از قدیم گفته‌اند که: یه سیب رو که بندازی هوا، نمی‌دونی تا کجا میره! حالا شده حکایت ما و امثالهم... اصلاحات در علوم انسانی و اسلامی کردن دانشگاه هم حکایتی‌ست جالب، به گمانم چنین اصلاحاتی صورت گیرد: اضافه کردن دو واحد درسی مدیریت منزل در رشته‌ی مدیریت، پنچ واحد درسی فلسفه‌ی واجبی زدن برای فلسفه و تمام گرایشهای الهیات، نظرات ابوعلی و جن‌زدگی در روانشناسی، اقتصاد شعب ابوطالب طبعا برای اقتصاد، ده واحد ادبیات عربی برای رشته‌ی ادبیات فارسی،خلق واحد درسی حقوق مستضعفان برای رشته‌ی حقوق،۸۰ واحد تاریخ انقلاب اسلامی برای باستان‌شتاسی و تاریخ و ... والا به خدا...

 پنج‌شنبه: تفریح سالم که نداریم، غروب آفتاب را هم که نمی‌شود نگاه کنیم(به دلیل مونث بودن خورشید خانم و گناه چشم چرانی)، فقط یک تفریح می‌ماند و آن هم بازی با مورچه‌های کارگر است، البته سالم‌ترین تفریح که دست در دماغ کردن است نیز قابل اجرا می‌باشد به شرطی که تا آرنج آن را فرو نکنید... از شما چه پنهان در راستای تولید تفریح سالم و قلع و قمع تفاریح مریض دست به ابتکار زدیم و این روزها بدجور مشغول هستیم؛ همچین کار قابل‌داری هم نیست، یکی از بچه‌ها با ماتحتش صدا در می‌آورد و ما می‌خندیم.. والا به خدا...

جمعه: هفته‌های من شش روزه هستند، جمعه ‌ها را پس‌انداز می‌کنم برای روز مبادا...

والا به خدا...

 

+ نويسنده آرش

 

زیر پتـو بـودم و از سرما که نـه، از تـرس به خود می‌لرزیدم؛ ترسی که فـرزند حـرامزاده حماقتهایم بـود...

به رهگذران نگاه می‌کردم، درست به آنهایی که به دختران خیابانی با ولع نگاه می‌کردند؛ از کوچه‌ی تنگی عبور کردم، کوچه‌ای که به جایی منتهی می‌شد که نه می‌شناختم و نه علاقه‌ای داشتم که بدانم پس از آن به کجا خواهم رسید. اسکناسی دو هزارتومانی کف زمین پهن شده بود، درست مثل جنازه‌ی مومیایی شده‌ی لنین؛ روی آن با خودکار مشکی نوشته بودند مرگ بر دیکتاتور...

با خود فکر می‌کردم که می‌شود چهار بسته سیگار بهمن جوجه بخرم و بچه‌های خوابگاه را غافلگیر کنم، چون شب جمعه‌ها ساعت دوازده نشده، سیگارشان تمام می‌شود و شروع می‌کنند به موس‌موس کردن و گدایی یک نخ سیگار؛ ولی دیگر دیر شده بود و کوچه را زیر پا لگد کرده بودم.

هیکل درشتی جلویم را گرفت، خنجرش را به صورتم نزدیک کرد، بهتر بود کیفم را به او بدهم و خلاص شوم، در این صورت باز هم چند مشت و لگد نثارم می‌شد؛ سعی می‌کنم روشنفکرتر از این حرفها باشم ولی طاقت نمی‌آورم و با خود می گویم: بعضی از آدمها را باید کشت!

زیر پتـو بـودم و از سرما که نـه، از تـرس به خود می‌لرزیدم؛ ترسی که فـرزند حـرامزاده حماقتهایم بـود...

 

 

+ نويسنده آرش

 

از وقتی که مادرم ماشین ر ا به تیر چراغ برق کوبید، پدرم مرتبا می‌گوید: زنها موجودات پیچیده‌ای نیستند، لااقل سر پیچها ندیده‌ام پیچیده باشند! مادر بیچاره هم از این زخم زبانها کلافه شده و گواهی‌نامه را می‌گیرد! حالا خودتان ببینید کل‌کل رانندگی این زن و شوهر به کجا می‌کشد که یک روز مسابقه‌ی رانندگی می‌گذارند، البته به صورت تایم تریل انفرادی، نتیجه هم مشخص است، مادر بیچاره دوباره ثابت می‌کند آدم پیچیده‌ای نیست و  نوبت به هنرنمایی پدر نمی‌رسد،فقط می‌تواند با احساسی آکنده از غرور و البته ورشکستگی بدنه‌ی ماشین را کلا عوض ‌کند.

آدمها به یک سنی که می‌رسند تازه یادشان می‌آید باید یک مهارتهایی را در خود پرورش دهند و یا تغییراتی را بوجود آورند مثل همین مردانی که شکم دارند اندازه‌ی بشکه،تب باشگاه بدنسازی بدجور می‌گیرتشان، به باشگاه سرکوچه با مدیریت اوس بهنام مراجعه می‌کنند و نهایت تلاش خود را به خرج می‌دهند؛ دست آخر هم با زانوهای آب آورده و آرتروز، بیخیال باشگاه می‌شوند! موضوع این نیست که چرا دیر به یادشان افتاده که باید قبیل کارها را الان انجام دهند بلکه یک چشم و هم چشمی ساده است که در مواقعی بدجور کار دست آدم می‌دهد که تا آخر عمرش نیازی به کار دیگری ندارد.

همین تکنولوژی روز را می‌بینید، آخر خودتان قضاوت کنید،هواپیما اصلا به ما چه؟ ما با مسافرت با قاطر اخت گرفته‌ایم، هم بی‌خطر است،هم اقتصادیست و هم کلی صفا دارد؛ حالا جمعی هوس‌باز پیدا می‌شوند و با هواپیما سفر می‌کنند، من نمی‌دانم شما گدا گشنه‌ها که بلد نیستید شمارش معکوس پرتاب موشک را هم انجام بدهید را چه به تکنولوژی، نتیجه‌اش مشخص است، ملت را به...به باد فنا می‌دهید؛ آقای من بروید همان قاطرتان را سوار بشوید!

مثلا همین غرب پدر سوخته را می‌بینید، یک پدرسوخته‌ایست که خدا می‌داند، می‌خواهد "حقوق بشر لیبرالی خود را به ما تحمیل کند" اصلا می‌دانید این یعنی چه؟ خب معلوم است، سواد درست و درمانی که ندارید، باز خدا را شکر مسئولان قوه‌ی قضاییه هستند که جلوی چشم و هم چشمیها را می‌گیرند. اصلا شما می‌دانید جنگ رسانه‌ای چیست؟! خب معلوم است که نمی‌دانید وگرنه برای خودتان یک‌پا سیاستمدار شده بودید!

این فیلم‌سازان بی‌‌ذوق را می‌گویم، آنانی که مجموعه‌ی طنز می‌سازند و اسمش را می‌گذارند"قهوه‌ی داغ"(منظورم قهوه‌ی تلخ نیست ها) ، همین کارها را می‌کنید که به شما مجوز نمی‌دهند؛ مگر "چای داغ"  و یا بهتر از آن "الشای الساخن" چه عیبی دارد که سراغ غرب رفته‌اید و از آنان الگو گرفته‌اید،احتمالا فردا پس فردا هم سراغ حمایت از قانون کپی رایت و این جور سوسول بازیها می‌روید!

خلاصه بگویم، خودتان باشید،اگر مثل مار جلد عوض می‌کنید به خاطر خودتان باشد نه به خاطر جنس مخالفتان(مار را عرض می‌کنم)، هر کس توصیه‌ای به شما کرد به او بگویید"باشه" ولی انجام ندهید، اگر کسی کاری کرد فورا از او تقلید نکنید چون اگر موفق شد شما می‌توانید جلویش چاله بکنید و اگر نشد هم به او می‌خندید، کلا حرفهایم را جدی نگیرید!

 

 

+ نويسنده آرش

وسط خیابان حرفشان می‌شود و دختری که چسب کوچکی سمت چپ پیشانی‌اش زده او را تنها می‌گذارد و می‌رود؛ انتظار دارد پسر ساعت مشکی مثل یک توله‌سگ دنبالش راه بیفتد، با هر چند قدم یک نگاه پشت سرش می‌اندازد و منتظر است دنبالش بیاید تا دوباره قدمهایش را تندتر کند؛ پسر ساعت مشکی نازکش خوبی نیست و دستش را بلند می‌کند، حالا دیگر دیر شده و پسر ساعت مشکی سوار تاکسی شده‌ است، گوشی را خاموش می‌کند و روی صندلی ول می‌شود!

لعنتی،از تمام آدمها بدم می‌آید، کاش یک ستاره به زمین می‌خورد و تمام انسانیت را با خود نابود می‌کرد، خودم هم قاطی این لعنتیها نیست می‌شدم؛ کثافتها، از تمام کسانی که می‌شناسم و حتی یک بار دیده‌ام متنفرم، حتی از خودم... کاش آن تویی که هرگز ندیده و نشناخته‌ام را نبینم، اینطور آرزوی بلعیده شدن بوسیله مرگ را برایت نمی‌کنم!

دختری که چسب کوچکی سمت چپ پیشانی‌اش زده فقط دوست داشت کسی نازش را بکشد، پیش خودش فکر می‌کند آیا این چیز زیادی بود؟ پسری از پشت سرش خیلی آرام می‌گوید: خانم اگه قصد ازدواج دارین، بپیچین تو کوچه! چه متلک وحشتناکی، چه درخواست مسخره‌ای، پسری که کفش اسپرت سفید داشت دوباره حرفش را تکرار کرد. دختری که چسب کوچکی سمت چپ پیشانی‌اش زده به یاد چند دقیقه پیش می افتد که صدایی شبیه به این، او را شاسی بلند صدا می‌زد، در آن لحظه فکر می‌کرد که بلندی قدش زیاد توی چشم است. چسب روی پیشانی را در میاورد و زخم کهنه‌ی کوچکی نمایان می‌شود.

لعنتی، نمی‌توانم به چیزی فکر کنم، به هیچ چیز، انگار موتور ذهن خاموش شده و فقط غژغژ چرخ دنده‌های در سرم مانده که آنها هم دیر یا زود از کار می‌افتند. دوست دارم بخوابم ولی شانس یارم نیست، حتی اگر درون قبر هم باشم ، نکیر و منکر آدم را انگولک می‌کنند؛ به زمین و زمان فحش می‌دهم، به یک جمع بزرگ نادیدنی که هیچ وقت صدایی از آنان بالا نمی‌آید.

پسر ساعت مشکی پشیمان می‌شود و برمی‌گردد، دختر زخم به پیشانی را می‌بیند که با پسری با کفشهای اسپرت سفید قدم می‌زند، چقدر به هم می‌آیند، یک هارمونی کوچک، آهنگی در حاشیه‌ی یک زندگی شبیه موسیقی باخ آنها را همراهی می‌کند. پسر ساعت مشکی با دختر زخم به پیشانی تماس می‌گیرد، دختر جواب می‌دهد: با دوستم رویا هستم! چقدر وقیح، چقدر کثیف!

بهانه‌ی خوبی برای جدایی پیدا کرده‌ام، ساعت مشکی‌ام را در میاورم و به درون سطل آشغال پرت می‌کنم!

 

+ نويسنده آرش

 

واقعا این یک فیلم تمام عیار است، در صحنه ی اول مرد کنار در، انتظار می کشد که به گفته ی افلاطون می خواهد به صورت مثالی خود نگاهی بیندازد، حقیقت را بجوید و از سطح سایه ها و اوهام فراتر رود، می خواهد به کنه هستی وارد شود و حقیقت را نه با معقولات بلکه با محسوسات بیابد.

واقعا اعجاب انگیز است، در این حال زنی از اتاق مورد نظر خارج می شود و مرد بی درنگ وارد اتاق می شود. این خود نشان دهنده ی آنیمای شخصیت است که روح زنانه ی فرد خارج می شود و مرد به آن اجازه ی ابراز وجود میدهد. وقتی شخصیت  ما وارد آن اتاق می شود، دیگر این جا فرویدیسم مطرح می شود که بیان گر این است که شخصیت وارد ضمیر ناخودآگاه خود شده و به جست و جوی امیالش می پردازد که به نوعی در زنگی سرکوب شده اند.

در این حال از اتاق صداهایی به گوش می رسد که ما آن را ندای درون می نامیم، ندایی که بشریت را سالهاست محکوم به ظلم علیه خودش می کند. پس از این وقایع شخصیت فیلم ما با چهره ای بشاش از اتاق مورد نظر خارج می شود و فیلم به زیبایی پایان می یابد. نتیجه گیری کلی این است که شخصیت فیلم در این کشاکش جنگ امیال و آرزوها، جنگ و تکنولوژی، سرشت و تربیت و... بلاخره پیروز می شود و نیم نگاهی هم به اومانیست دارد،حتی می توان گفت نتیجه گیری پایانی نقدی واضح بر اگزیستانسیالیسم است.*

 

*نقد یکی از منتقدین سینما بر فیلم یک دقیقه ای "مردی که به مستراح می رود"

 

+ نويسنده آرش

 

عزیزم، حالم خراب تر از همیشه به نظر می رسد، امروز که جلوی آینه تک و پوز خودم را ورانداز می کردم، خدا را دیدم که می گفت، آرش باز هم ال اس دی زده ای به بدن؟! بدجور در این توهمات دست و پا می زنم. به آینه زل زدم و گفتم بگو خوش تیپ ترین مرد کیست، می دانی چه جوابم داد؟! گفت: خوش تیپ ترین را می دانم ولی بااعتماد به نفس ترین را اگر بخواهی در خدمتت هستم.

توهم مثل سگ پاچه ام را گرفته و لامصب ول کن هم نیست، همه ی جوارح بدنم و حتی اشیا هم با من حرف می زنند، همین چیزم که حسابی امروز کلی حرف بی ناموسی زد و خواسته های بی جا داشت نانجیب! اصلا چرا راه دور بروم، صندلی می گفت که آنجایت بو می دهد، راستش از این می ترسم که تو هم بدتر از من باشی و دربیایی و بگویی: مرتیکه زود از روی صندلی ام بلند شو، خفه اش کردی،میبینم یک ساعت است که صدایش در نمی آید!

آری، من با تو روراست بودم و چنین مشکلاتی دارم، حس می کنم عاشقت شده ام،ولی فکر نکن مثل این مردها هستم که وقتی می گویند زن دارم، انگار بیماری لاعلاج دارند. به تو افتخار می کنم حتی به خاطر تو سراغ شعر و شاعری هم رفته ام، راستش را بخواهی یک شعر هم برایت گفته ام:

آی آدمها، که بر ساحل نشسته، شنگول و منگولید

آب را گل نکنید، ...ونتان می خارد؟!

من هیچ دوستی ندارم، نمی دانم شاید متوجه سایه ی سوراخ سوراخم شده ای که جگر زلیخا هم به حالش اشک می ریزد،هیچ کس چشم دیدنم را ندارد و خلاصه سایه ام را با تیر می زنند. اصلا نمی توانم مزخرفات دیگران را تحمل کنم مثلا همین که می گویند زمین گرد است و یا می چرخد، تا آنجا که من دیده ام زمین صاف صاف است و از جایش تکان نمی خورد. این مردم احمق را بگو که سالها روی مسئله ی تقدم مرغ و تخم مرغ جدل می کردند، اصلا به فکر ناقصشان نرسیده بود که خروس این وسط چه کاره است!

بگذریم از این حرفها، حس می کنم تو هم به من علاقه داری،چون مثل دیگران در حرفهایم جفتک نمی اندازی و خوب گوش می کنی. حقیقتش را بخواهی غیر از این ها کمی هم بدبین هستم، من نه عاشق چشم های باباقوری ات شده ام، نه عاشق لب های شتری ات، نه رنگ پریده ات و نه حتی بدن لاغر مردنی ات، من عاشق سکوتت شده ام و تو هم عاشق توهماتم، بدبینی ام، دیوانگی ام...

 و مجسمه با سکوتی سهمگین به حرف هایم گوش می داد.

 

+ نويسنده آرش

 

حرفی نیست جز مگس های موذی که از سر و کولت بالا می روند؛ شاید آدم را با تپه ای گه اشتباه گرفته اند، شاید گه بودی و خبر نداشته ای. مثل قدم گذاشتن روی چمن های خیس پارک می ماند، هنوز درگیر پاچه های نم گرفته ات هستی که می فهمی در باتلاق گیر کرده ای و هر لحظه فرو می روی، پایین و پایین تر تا اینکه لجن به دهانت می رسد، تازه به خود می آیی و می فهمی روی تخته سنگی نشسته ای و این لجن نیست، کبوتری در پرواز فضله اش را روی صورتت پهن کرده و همین که می خواهی با دست پاکش کنی، شیشه ها پاک می شوند، شیشه های اتومبیل که با صورتت اشتباه گرفته ای.

اینجا یک کارواش است که اتومبیل کثافت گرفته ات را می شویند و بیدار می شوی، می فهمی کثافت نه روی شیشه است، نه صورتت و نه حتی ته کفشت؛ کثافت بین دو گوش توست.

 

+ نويسنده آرش